خرید بک لینک
دیروز بیریخت تمرین عصرش رو کنسل کرده بود و ساعت دو اومد شرکت دنبالم تا بریم خونه ی باباش اینا. وقتی رسیدیم دیدیم مراسم فرش شویی دارن. ما هم زود لباسامونو عوض کردیم و پاچه ها رو زدیم بالا که بریم کمک. انقد پا زدن تو کف و آب پاشیدن به همدیگه بهمون چسبید که نرگسی ام وقتی از سرکار اومد، سریع اومد کمک خخخخ. تا غروب انقد به هم آب پاشیده بودیم که مجبور شدیم کل لباسامونو عوض کنیم ولی باتریم تا یک هفته شارژ شد

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: جمعه 22 تير 1403 ساعت: 15:23

شما هم اینجوری اید که وقتی از دست کسی که خیلی دوستش دارین عصبانی هستین، حس کنین ازش متنفرین؟ یا فقط من اینجوری ام؟راسته که میگن عشق و نفرت دو روی یه سکه هستن. آدم هر قدر یه نفر رو بیشتر دوست داره، وقتی ناراحته بیشتر ازش متنفر میشه (حداقل من اینجوری ام). شاید به خاطر اینه که انتظار نداری اون آدم ِ خاص، تو رو اونقدر برنجونه...پ.ن: از بزرگترین فرق هامون اینه که وقتی به مشکل میخوریم، من اگه همون لحظه حلش نکنم، نمی تونم رو کار تمرکز کنم و پشت سرهم خرابکاری میکنم (مثل الان). ولی اون، حداقل ۱۲ ساعت فاصله میگیره و هیچ حرفی نمیزنه و وقتی من آروم شدم با خنده و شوخی بحث رو تموم میکنه بدون این که مشکل واقعا حل شده باشه.از نقطه نظر روانشناسی جفتمون روانی های مشکلدار حساب میشیم...

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: جمعه 22 تير 1403 ساعت: 15:23

یه عروسک آووکادو دارم که خودش گرفته برام (سلیقه شم مثل خودش عجیب غریبه) امروز صبح که بیدار شدم بیام سرکار، دیدم اونو گذاشته تو بغلم و رفته. حتی مدل آشتی کردنشم به دلم میشینه. فکر کنم بدجوری عاشقش شده م...

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: جمعه 22 تير 1403 ساعت: 15:23

تصمیمم برای باشگاه رفتن (اونم فقط به قصد انتقام از بیریخت)، احمقانه ترین تصمیمی بود ک تا حالا گرفته م. فقط نمیدونم چه جوری بیخیالش بشم چون نحوه ی پیاده شدن از خر شیطون چیزیه ک هنوزم بلد نیستم...حالا جای یه نفر هردومون نصف شب خسته میرسیم خونه و انرژیمون برای حرف زدن انقد کمه ک حتی شرلوک هم شاکی میشه که چرا به شخصیت خوب پرداخته شده ش اونقدری ک باید اهمیت نمیدیم...دیشب بیریخت میگه چطور برای باشگاهت شهریه میدی برای آموزشایی ک من بهت میدم هزینه نمیدی؟ میگم خب شهریه آموزشات چقدره؟ میگه ماهی یه میلیون. میگم باشه بذار از "اقامون

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: جمعه 8 تير 1403 ساعت: 18:05

دیروز یه کتاب دست یکی از بچه های باشگاه بود که ازش گرفتم تا بخونم و جلسه بعدی براش ببرم. یه عاشقانه ی ایرانی به اسم "حاکم". و یه جوری رفت تو اعصابم که با وجود اینکه هنوز تمومش نکرده م، نتونستم حرصم رو یه جا خالی نکنم...خخخ...تنها خوبی این کتاب اینه که معلومه نویسنده ش رمان زیاد خونده، توصیفات و توضیحات خوبن(نه این که عالی باشه، صرفا رضایت بخشه). و هرچند رد شدن یه کتاب عاشقانه از زیر دست ارشاد، باعث میشه خیلی جاها نامفهوم و کلافه کننده بشه، بازم نویسنده سعی کرده منظورش رو غیرمستقیم برسونه. اما از این که بگذریم، رمان یه فاجعه ست...ما یه دختر ۲۰ ساله داریم به اسم پریزاد که از اول داستان خودش و نویسنده با هم شروع می کنن براش جانماز آب کشیدن، که چقدر این دختر پاک و معصومه! ولی البته هر دقیقه تو خونه مجردی پسریه به اسم "امیربهادر". و این به تنهایی اونقدرا هم بد نیست اما هرچی جلوتر میریم موضوع چندش آورتر میشه... این پریزاد داستان، یه دوست صمیمی داره به اسم نازیلا، که بازم نویسنده و خودش با هم، هرجور تونستن این دختر رو تو داستان کوبیده ن. اما چرا؟ چون امیربهادر دوست پسر نازیلاست، اما پریزادم عاشقشه! عاشق دوست پسر دوستشه! و یه جوری باید این موضوع موجه به نظر بیاد! اما به نظر من هیچ چیزی این موضوع رو موجه نمیکنه که پریزاد عشقش به امیربهادر رو پنهان میکنه و اونوقت به نازیلا مشاوره ازدواج با امیربهادر میده، در حالی که خودش شب قبل خونه ی امیربهادر بوده!! از این میگذریم که امیربهادر حتی نزدیکه به پریزاد تجا.وز کنه و اونوقت پریزاد بازم عاشق اونه

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: جمعه 8 تير 1403 ساعت: 18:05

تصمیمم برای باشگاه رفتن (اونم فقط به قصد انتقام از بیریخت)، احمقانه ترین تصمیمی بود ک تا حالا گرفته م. فقط نمیدونم چه جوری بیخیالش بشم چون نحوه ی پیاده شدن از خر شیطون چیزیه ک هنوزم بلد نیستم...حالا جای یه نفر هردومون نصف شب خسته میرسیم خونه و انرژیمون برای حرف زدن انقد کمه ک حتی شرلوک هم شاکی میشه که چرا به شخصیت خوب پرداخته شده ش اونقدری ک باید اهمیت نمیدیم...دیشب بیریخت میگه چطور برای باشگاهت شهریه میدی برای آموزشایی ک من بهت میدم هزینه نمیدی؟ میگم خب شهریه آموزشات چقدره؟ میگه ماهی یه میلیون. میگم باشه بذار از "اقامون

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: يکشنبه 3 تير 1403 ساعت: 1:08

دیروز یه کتاب دست یکی از بچه های باشگاه بود که ازش گرفتم تا بخونم و جلسه بعدی براش ببرم. یه عاشقانه ی ایرانی به اسم "حاکم". و یه جوری رفت تو اعصابم که با وجود اینکه هنوز تمومش نکرده م، نتونستم حرصم رو یه جا خالی نکنم...خخخ...تنها خوبی این کتاب اینه که معلومه نویسنده ش رمان زیاد خونده، توصیفات و توضیحات خوبن(نه این که عالی باشه، صرفا رضایت بخشه). و هرچند رد شدن یه کتاب عاشقانه از زیر دست ارشاد، باعث میشه خیلی جاها نامفهوم و کلافه کننده بشه، بازم نویسنده سعی کرده منظورش رو غیرمستقیم برسونه. اما از این که بگذریم، رمان یه فاجعه ست...ما یه دختر ۲۰ ساله داریم به اسم پریزاد که از اول داستان خودش و نویسنده با هم شروع می کنن براش جانماز آب کشیدن، که چقدر این دختر پاک و معصومه! ولی البته هر دقیقه تو خونه مجردی پسریه به اسم "امیربهادر". و این به تنهایی اونقدرا هم بد نیست اما هرچی جلوتر میریم موضوع چندش آورتر میشه... این پریزاد داستان، یه دوست صمیمی داره به اسم نازیلا، که بازم نویسنده و خودش با هم، هرجور تونستن این دختر رو تو داستان کوبیده ن. اما چرا؟ چون امیربهادر دوست پسر نازیلاست، اما پریزادم عاشقشه! عاشق دوست پسر دوستشه! و یه جوری باید این موضوع موجه به نظر بیاد! اما به نظر من هیچ چیزی این موضوع رو موجه نمیکنه که پریزاد عشقش به امیربهادر رو پنهان میکنه و اونوقت به نازیلا مشاوره ازدواج با امیربهادر میده، در حالی که خودش شب قبل خونه ی امیربهادر بوده!! از این میگذریم که امیربهادر حتی نزدیکه به پریزاد تجا.وز کنه و اونوقت پریزاد بازم عاشق اونه

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: يکشنبه 3 تير 1403 ساعت: 1:08

صفحه بندی